تبليغاتX
. . . شعرهايي براي هيچ كس
. . . شعرهايي براي هيچ كس
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
آرامش ...  


میدونی کجاس؟


شنبه پانزدهم تیر 1387
بغض ...  
 

بغضم امشب بعد مدتها شکست

 اشک سردی گوشه ی چشمم نشست

 خنده هایم را اسیری برده اند

 اشک های مردمانی غم پرست

 گر چه دل بستم به انسان ها ولی

 هیچ کس یک لحظه بر من دل نبست

 بعد مدتها غزل گفتم ولی ،

 قافیه تنگ آمد و شعرم شکست !

 

* * * *

پ ن : دیشب خیلی حالم گرفته بود . چند وقته احساس تنهایی عجیبی دارم.

 

یکشنبه نهم تیر 1387
نفس ...  
 

گر چه کشتند مرا ،

 تیغ امواج پر از کینه ولی ،

 باز در بستر ساحل متولد شده ام .

 خسته از دشمنی حادثه ها ،

 من به مهمانی میلاد گل عاطفه وارد شده ام .

 ناله ی شعر من از عمق دلم می آید

 چونکه امواج ستم حنجره ام را بستند

 من ز چشمان تو خود را دیدم

 چونکه بی آبی چشمان مرا با عطش شوری دریا شستند .

 من نفس می کشم اینجا ـ آری ـ

 نفس اول من بغض به همراه آورد

 نفس دوم من اشک به همراه آورد

 نفس سوم من عشق  به قلبم آورد

 سه نفس کافی بود

 تا که عاشق بشوم .

 دست خود را بگذار

 بر سر سینه ی من

 ناله ی عشق مرا می شنوی ؟

 قلب من هر نفسش نام تو را می خواند .

 گر چه تابوت مرا موج به دستانت داد ،

 لیک در ثانیه ای

 باز من زنده شدم از نفس گرم مسیحا یی تو .

 دور از بستر دریا دیگر ،

 تا ابد می مانم ،

 در دل روشن و دریا یی تو

 

 

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
2 باره : خدا نزدیک است ...  
 

هیچ کس تنها نیست

  هی ! تو را می خوانم ،

  تو که در کنج سکوت

 خانه ای ساخته ای بی در و بی پنجره از جنس عزا !

  اشک تنهایی و غم ریخته ای ؟

  از چه اینگونه پریشان شده ای ؟

 باید اینجا به جفا عادت کرد

 یک قناری به قفس هم که شود می خواند

 هم صدا با همه ذرات طبیعت تو بخوان

 من به این معتقدم

 که کسی تنها نیست ،

 چون خدا هست ، همین نزدیکیست

 بی گمان از رگ گردن به تو نزدیک تر است

 می توان بویش کرد

 می توان بوسیدش !

 می توان ثانیه در ثانیه همبستر احساسش شد

 هیچ کس تنها نیست ،

 چون خدا هست ، همین نزدیکیست

 

*   *    *   *     *    *

پ ن : دوباره خدا رو احساس كردم

 

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
نگاه من ...  
 

زندگی در چشم من يعنی فقط عاشق شدن

 

روی امواج تلاطم گشته ای قايق شدن

 

 عشق يعنی در پس بازار نيرنگ و فريب

 

 با خدا،با ادمی ، با قلب خود صادق شدن

 

 عشق يعنی اندکی با عشق خود خالی شدن

 

 ابتدا چون بغض بودن بعد از ان هق هق شدن

 

 عشق يعنی روی اين قايق در اين غرقاب غم

 

 با غريو عاشقم بر زندگی فائق شدن

 

 عشق يعنی خود فراموشی ز خود بی خود شدن

 

 همچو عاشق ديگری بودن ز خود فارغ شدن

 

             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن :

 

براي خودم هم جالب بود من كه تا حالا عاشق نشدم اين

 

شعرو بگم

 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
هوس ...  

 

 

 

 

آه ! یک بار دگر ،

سوخت ابریشم معصومیت یک دختر ،

در دل آتش سرخ هوس مردی پست .

باز هم بار دگر ،

دختری نیت کرد

روزه ی ماتم و حسرت گیرد

تا به هنگام اذان گفتن غمبار  موذن زاده ... ،

اشک ، افطار کند .

باز هم یک دختر

طعمه ی مرد هوس باز و پلیدی شد تا ،

از فرا آمدن روز غریبی که قرار است به من  مرد بگویند

    خجالت بکشم

باز هم مردی پست ،

باز هم دخترکی درد به دوش ،

سرخ از سیلی و از مشت کبود ،

باز هم فاجعه ای تکراری ،

باز هم پرسش بی پاسخ و تلخی در من

که : خدا با چه دلی باز تماشا می کرد ،

دختری باز به زیر تن یک مرد پلید ،

دست و پا می زد و تنها طلب مرگ ز درگاه خدایش می کرد

 

********

 

پ ن : این شعرو بعد از این که یکی از دوستام یه فیلم وحشتناک رو بهم نشون داد نوشتم. حالا نمیدونم جو زده شدم یا این که برداشتم درست بوده.

تو چی فکر میکنی؟

 

 

 

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
سال نو مبارك ...  

 

تو را فیروز و فرخ باد این نوروز سلطانی لبت خندان دلت شادان در این جشن نیاکانی

 

مَنـَت در عید جمشیدی کنم تبریک و تقدیمی که اقبال تو سعد آید در این جشن نیاکانی

 

 

 

 

 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
جوابیه 3 ...  
 

 

محّمد هم مثل بقیه آدما اشتباه میکنه اما نه این قد زیاد.

 

اما تو رو میشناسم و از این بابت من مطمئنم.

 

حرفات تابلو هست

 

مخصوصا دقت نظرت

 

باشه حتما بیشتر دقت میکنم آخه تند تند مینویسم.

 

منظورت از به عقب برگرد چی بود؟!

 

 

شنبه چهارم اسفند 1386
تا حالا فکر کردی . . . ...  

 

فکر کردی که در این شهر رها خواهی شد ؟

زندگی با چه امیدی !؟ که  چه ها  خواهی شد ؟

صبح با دادن یک دانه بلیط اتوبوس ،

شهروندی متـشخـص همه جا خواهی شد

گر چه شب  مترو  پر از آدم چاق است ولی

اندکی زور بزن ، هل بده ، جا خواهی شد

در هتل های کسالت زده ی بالا شهر

با کمی دادن انعام خداخواهی شد

وای !! کافـیـست که یک ترمز بی جا بزنی

چونکه با فحش به ناموس جزا خواهی شد

آشنا با غم مردم شده ای اما حیف

با کمی ثروت از این توده جدا خواهی شد

محمد مرثیه ای طنز سرودی اما

در همین شهر تو یک روز فنا خواهی شد

 

جمعه نوزدهم بهمن 1386
از این بد تر نمیشه . . . ...  
 

خاطره ای رو که میخوام براتون بگم   مال ترم ۳  هست سر یکی از درس های عمومی که کلاس از نوع شلوغشه و جایی واسه نفس کشیدن   نمی مونه  قضیه مربوط میشه به یکی از دخترای افاده کلاسمون.

من خودم اصلا از اون آدمایی نیستم که خودمو بگیرم همیشه زود قاطی میشم و صمیمیت رو دوست دارم اما این دختره بد جوری خودشو میگرفت با بچه ها که صحبت میکردیم هر کی یه چیزی میگفت راجع بهش حسابی کفرم در اومده بود هر طور بود باید حالشو میگرفتم.

خدایا چیکار کنم

توی فکر بودم که یه هو حسین از جلوم رد شد  یه هو یه فکری به ذهنم رسید 

رو به بچه ها گفتم میخوام حال ..... رو بگیرم

- عمرا

- محاله

- چه جوری؟

میتونم به خدا اما این وسط یکی باید قربانی بشه

- مگه میخوای بکشیش

نه ولی نگاه کنید

رفتم پیش حسین بهش گفتم برو پیش ..... و برای من جزوه هاشو بگیر

- چرا خودت نمیری؟

آخه اگه من برم به من محل نمیده شاید هم به منظور برداره رفتن منو

- خب منم برم شاید همین فکرو بکنه

نه حسین بابا تو با من فرق داری تو یه چیز دیگه هستی   تو با حرفات معجزه میکنی

- باشه من میرم اما الان کلاس شلوغه

اما من الان میخوام حسین

حسین رفت تو و من از بیرون داشتم نیگاش  میکردم کلاس شلوغ بود وقتی حسین رفت لاهاش بحرفه اکثر نگاه ها متوجه اونا شد آخه دختره از اون آدم ضایع کنا بود ولی از حق هم نمیشه گذشت توی کلاسمون اسمش ملکه‌ زیبایی بود حسین باهاش صحبت کردو اومد بیرون اما دست خالی.

با خودم گفتم دیدی چی شد ضایعش کرد و این وسط منم خراب شدم

چی شد حسین؟

- هیچی نداد

نداد

- نه گفت فردا خودش میاره بهت میده

قربونت بشم حسین جووون

و الان فردا هست و قسمت اصلی نقشه

بچه ها حالا منو داشته باشین

واستادم تا کلاس خوب شلوغ بشه

رفتم سر کلاس 

داشتم کتم رو در میاوردم که ..... اومد جلو 

از زیر چادرش  یه دسته کاغذ در آورد  و گرفت سمت من

- بفرمایید

چیو؟

جزوه ها رو

من که جزوه نخواسته بودم

-وا !!!

والا   من جزوه هام کامله بقیه میان از من میگیرن اون وقت شما اومدی به من جزوه میدی؟!!

بعد بلند گفتم خانوم .... نکنه منظوری داری از جزوه دادنت 

دختره یه هو سرخ و سفید و آبی و چند تا رنگ دیگه شد که من تا حالا اون رنگا رو ندیده بودم رنگهای جدیدی بودن

 کلاس ساکت شده بود همه داشتن نگاه میکردن و مبحوت بودن

- من چه منظوری میتونم داشته باشم

نمیدونم اما در هر صورت من جزوه نمیخوام اگه شما از من چیزی میخواین بگین

- دوباره همون رنگ های عجیب

خیلی دقت کردم ببینم چه رنگی هست ولی نشد که نشد 

- مگه شما به آقای .... نگفته بودین براتون جزوه هامو حاضر کنم

نه

لابد آقای ..... نسبت به شما نظری داره 

خب اگه دوسش دارین بهش جواب بدین 

دوباره همون رنگ های عجیب

-    ..... 

از کلاس زد بیرون

منم با چند تا از بچه ها رفتیم دنبالش

انگار داشت دنبال حسین میگشت

توی آزمایشگاه حسین رو پیدا کرد  !! و ......  

عجب باحال چه دعوای شده

بد جوری ضد حال خورد دختر بیچاره 

اما من خوشحال بودم چون تمام محاسلاتم درست در اومده بود 

دختره اومد بیرون بعد چند دقیقه هم حسین اومد

هر چی ازش پرسیدم چی بهت گفت هیچی جوابمو نداد و الان هم که مدتها از اون ماجرا میگذره من هنوز صدای حسین رو نشنیدم.

بچه ها میگن عهد کرده دیگه هیچ وقت نحرفه  تا دیگه این جور اتفاقاتی براش نیفته

اما بگم از دختره دیگه تمام غرورش ریخته بود

هفته بعد کلاس نیومد و تمام طول هفته رو ندیدمش

اما بعد از اون که چند بار دیگه دیدمش لبخند به لب داشت  و همیشه اول اون سلام میکرد

یکی دو بار اول وسوسه شدم  بهش بگم خانوم منظوری داری و حالشو بگیرم

اما این کارو نکردم چون دیگه اون دختر قدیم نبود خیلی دختر باحالی شده بود دیگه از غرور خبری نبود.

حالا قراره ترم بعد یه کارایی بکنم

از همین الان هم تمام برنامه ها رو دارم کنار هم میچینم.

نمیگم چیه تا ......

 

اصلا تو بگو

فکر میکنی میخوام چیکار کنم؟  

 

 

--------------------------------

 

بعضی ها میگن چرا حسین قربانی شده؟

چون اصلا ازش خوشم نمیاد.

از اون بچه  هست